شهر دزدها - طنزی از ایتالو کالوینو

می توانید هر نثر یا شعری را که در قالب طنز و فکاهی باشد در این انجمن قرار دهید .

مدیر انجمن: phoenix89

شهر دزدها - طنزی از ایتالو کالوینو

پستتوسط phoenix89 » 4 بهمن 1393, 23:02

ایتالو کالوینو (به ایتالیایی Italo Calvino ) زاده 15 اکتبر 1923 - درگذشته 19سپتامبر 1985 – یکی ازنویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است . بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده ‌است. او نویسنده ، خبرنگار، منتقد و نظریه ‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند . کالوینو در سانتیاگو دلاس وگاس در کوبا به دنیا آمد پدر و مادرش هر دو گیاه ‌شناس بودند و تأثیر آن‌ها در طبیعت‌ گرایی آثار وی مشهود است . وی تا پنج سالگی در کوبا ماند ، سپس به ایتالیا رفت و بیشتر زندگی خود را همان‌جا سپری کرد . شهر دزدها یکی از زیباترین داستان های کوتاه اوست که می توان به جرأت گفت به زیبایی وضعیت برخی از جوامع کنونی و شاید دنیا را با این طنز شیرین بیان کرده است .

و اما داستان شهر دزد ها :

شب‌ها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه ! حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !

به این ترتیب ، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند ؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری ، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید... داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت ؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها ، دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد . نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمی‌دانیم ؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی ، شامش را که می‌خورد ، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان.......

دزدها می‌آمدند ؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی ، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست ، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند ، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد !

بدین ترتیب ، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب ، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند ، حوالی صبح برمی‌گشت ؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود .

می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است......

در کمتر از یک هفته ، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد ؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود . ولی مشکل این نبود !

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود . نه ! مشکل چیز دیگری بود . قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش ، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند . به این ترتیب ، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری ، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است ؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد .

به هر حال بعد از مدتی به تدریج ، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس ، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به‌دردنخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند ، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر مي‌یافتند......

به این ترتیب ، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود ، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام ، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند . این ماجرا ، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر می‌کرد ؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند .

به تدریج ، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند ، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!

قراردادها بسته شد ، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند : آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ......

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست ، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند . عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن ، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند ، فقیر می‌شدند ؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید ؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند ، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

به این ترتیب ، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند ، صحبت‌ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود ؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...
سعادت دیگران بخشی مهم از خوشبختی ما است - رنان
آواتار کاربر
phoenix89
کاربر عادی
کاربر عادی
 
پست: 33
تاریخ عضویت: 10 خرداد 1391, 17:28
سپاسگذاری کرده اید: 15 مرتبه
سپاسگذاری شده: 32 مرتبه در 18 پست
میزان اعتبار: 0

کاربران زیر از کاربر محترم phoenix89 به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
admin (4 بهمن 1393, 23:10), اردیبهشت (4 بهمن 1393, 23:51), dr.sayadi (6 بهمن 1393, 11:18)

بازگشت به ادبیات طنز

 


  • مباحث مشابه
    پاسخ ها
    مشاهده شده
    آخرین پست

چه کسی آنلاین است

کاربران حاضر در این انجمن : کاربر عضو شده ای موجود نیست و 1 مهمان