تاریخ : یکشنبه 2 مهر 1396, 11:59 pm

News News of ادبیات جهان

Site map of ادبیات جهان » انجمن : ادبیات جهان

مطالب خود را در باره ادبیات جهان اعم از نثر و نظم در این قسمت قرار دهید .

حکایت خار پشت ومار

خار پشت از یک مار خواست بگذارد با او هم خانه شود مار پذیرفت...چون لانه مار تنگ بود خارهای تیز خار پشت به بدن مار فرو می رفت و مار را زخمی می کرد.اما مار از سر نجابت دم بر نمی آورد سرانجام مار گفت:نگاه کن ببین چگونه مجروح و خونین شده ام،می توانی لانه من را ترک کنی؟خار پشت گفت: من مشکلی ندارم،اگر تو ناراحتی می توانی لانه دیگری برای خود بیابی!!!


نکته:عادت ها ...
Read more : حکایت خار پشت ومار | مشاهده شده : 5327 | پاسخ ها : 0


قهوه تلخ

قهوه خوشمزه است خوشمزگی اش به همان تلخ بودنش است وقتی می خوریم تلخی اش را تحویل نمی گیریم اما می گوییم چسبید!زندگی هم روزهای تلخش بد نیست مثل قهوه می ماند...!

تلخ است اما ... لذت بخش... تلخی هایش را تحویل نگیر بخند و بگو عجب طعمی!! :P
Read more : قهوه تلخ | مشاهده شده : 595 | پاسخ ها : 0


از طرف پروردگارت

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود،همان دل بزرگی که جای من در آن است.
آنقدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم...
نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم.هنوز خدایت همان خداست!هنوز روحت از جنس من است.
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
"تو باید در هر زمان بهترین باشی."
نگران شکستن دلت نباش!
می دانی؟شیشه برای این شیشه است،چون قرار است بشکند و جنسش عوض نمی شود. ...
Read more : از طرف پروردگارت | مشاهده شده : 276 | پاسخ ها : 0


به خدا توکل کن!

به ما گفتند باید بازی کنید؟
گفتیم با کی؟؟
گفتند با"تیم دنیا"!
تا خواستیم بپرسیم بازی چی؟
سوت آغاز بازی رو زدن...فقط فهمیدیم "خدا"هم تو تیم ماست.
بازی شروع شدو دنیا پشت سر هم به ما "گل"می زد،ولی نمی دونم ،چرا هر وقت به نتیجه نگاه می کردم،امتیازها برابر بود،تو همین فکر بودم که خدا زد پشتم و فرمود:"نگران نباش ،تو وقت اضافه می بریم،حالا بازی کن."
گفتم:آخه چه طوری؟
فرمود:خیلی ساده،فقط پاس بده به ...
Read more : به خدا توکل کن! | مشاهده شده : 250 | پاسخ ها : 0


5 حسرت مشترک آدم ها

روزی یک پرستار بزرگترین حسرت های آدم های در حال مرگ را جمع آوری کرد و5 حسرت رو که بین آدم ها مشترک بوده رامنتشر کرد.

اولین حسرت:ای کاش ،جرات داشتم اون شکلی زندگی می کردم که می خواستم،نه اون طوری که دیگران از من توقع داشتند.

حسرت دوم:ای کاش،این قدر سخت کار نمی کردم.

حسرت سوم:ای کاش، شجاعتش رو داشتم که احساساتم رو با صدای بلند می گفتم.

حسرت چهارم:ای کاش:رابطه ام را با ...
Read more : 5 حسرت مشترک آدم ها | مشاهده شده : 271 | پاسخ ها : 0


پدر،اراده،پسر

بند بند دلش داشت از هم پاره می شد.نمی توانست صدای دلبندش را بشنود،اما قدم پیش نگذارد.هیچ وقت فکرش را نمی کرد که بتواند نسبت به این صدای ظریف،بچگانه ودوست داشتنی،بی تفاوت باشد،یعنی نه اینکه بی توجه بماند،بلکه خودش را کنترل کند تا بتواند به آن بی توجهی کند.خب خیلی فرق است میان بی تفاوت بودن و خود را وادار به این کار کردن واو می خواست قسمت دوم را انجام دهد و خود را ...
Read more : پدر،اراده،پسر | مشاهده شده : 236 | پاسخ ها : 0


به بالا نگاه کنیم!!


یک مهندس ساختمانی،از بالای ساختمان ده طبقه،می خواست با کارگری که در پایین ساختمان مشغول کار بود،حرف بزند و سفارشی به او بکند.اما هر قدر که اورا صدا زد،به خاطر سروصدای زیاد محیط کار،متوجه نشد.تا این که مهندس یک اسکناس هزار تومانی از آن بالا به پایین انداخت.کارگر اسکناس هزار تومانی را دید و آن را در جیبش گذاشت و بدون این که نگاهی به بالا بکند،دوباره مشغول کار شد.بار دیگر مهندس یک اسکناس ...
Read more : به بالا نگاه کنیم!! | مشاهده شده : 250 | پاسخ ها : 0


داستان کوتاه زخم های عشق

زخم های عشق

نویسنده : پائولو کوئیلیو


چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر ...
Read more : داستان کوتاه زخم های عشق | مشاهده شده : 235 | پاسخ ها : 0


خدایا کمکم کن!

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب ...
Read more : خدایا کمکم کن! | مشاهده شده : 249 | پاسخ ها : 0


درخت ومسافر

مسافری خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد...!

وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد. ...
Read more : درخت ومسافر | مشاهده شده : 263 | پاسخ ها : 0


 

ورود  •  ثبت نام


آمار

مجموع پست ها 2955 • مجموع موضوعات 1843 • مجموع کاربران 1846